حرفهای یک دل خسته دل خون
| ||
|
همه میگویند چشم را که بستی سخت است راه رفتن و یافتن راه ولی من چه
ماهرانه وقتی چشمانم را میبندم مسیر رسیدن به تو را میابم و طی میکنم
چرا نگاه می کنی؟ تنهــا ندیده ای؟ به من نخنـــد… من هم روزگاری عزیــــز دل کسی بودم
خـیـلـی سـخـت ِ دلـت بـودنـش رو بـخـواد . . . ولـی بـه نـبـودنـش عـادت کـنـی ! . .
دلتنگی یعنی ؛ همین بارانهای بی امان ... همین خیابانهای بلند خیس .. همین
آدمهای در انتظار آخرین قطار عصر همین چترهای سیاه روی سر ! دلخستگی هم
یعنی : همین " من " که دیگر زیر هیچ بارانی قدم نمیزنم ..!!
خسته ام… از تـــــو نوشتن…! کمی از خود می نویسم این “منم” که، دوستت دارم…!
خدایــــا التمــاست مــــــی کنــــم همــــــه دنیــایــت ارزانــیِ
دیگــران ! ولـــی ; آنــکــه دنـیـــایِ من اســت به من برگردان...........
با كدام واژه برایت دلتنگی كنم ؟ می خواهم با چشمانم ،برایت دست تكان دهم ![]()
![]() |
|
[ طراح قالب : پيچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |