حرفهای یک دل خسته دل خون
| ||
|
جهــان از دور میـــز کوچکی آغــاز شد
از گفت و گــوی دو نفـــر با هم یا یک نفـــر با خـــودش... وقتی که اولین سیگـــار را بر لب گذاشت اصلا جهــان از شعله ی کبریتش آغـــاز شد و حـــالا دارد از پاهـــایم بــالا می آید از کمـــر...از سینه ام و سیگـــار را بر لب هــایم روشن می کند پک می زنم به خیـــابان پک می زنم به کـــافه پک می زنم به این فصـــل که سرش را پایین انداختـــه از لا به لای آدم ها رد می شـــود نگـــاه کن! ابری که بالای شهـــر ایستــاده روزی است که من دود کـــرده ام! از: گروس عبدالملکیان ![]() |
|
[ طراح قالب : پيچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |