حرفهای یک دل خسته دل خون
| ||
|
سپیده جان بدان تار مویت را به کل دنیا نمیدهم گرچه جانم را فدای یک بال پروانه کنی دوستت دارم گلم طرح چشمان تو جاذبه ی محبت است و من اسیر چشمان توام ... عزیزم روزها چه زود غبار سال میگیرند ، انگار همین روزهای گذشته ی نزدیک بود و در آن هنگام کوچه به بن بست رسید و قحطی هوای تازه شد ... امشب آسمان رعد و برق میزند گویا او هم تا ته ترین نقطه دلش آتش گرفته است شاید هم بغض راه گلویش را گرفته و نای باریدن ندارد مانند دل من که هیچ گاه جرات بازگو کردن غصه هایم را ندارد ... راستش را بخواهی خسته ام خسته از این همه های و هوی زمانه ، از باید ها و نبایدهایش
از ای کاش های بی معنا و مفهومش کاش پنجره دلم آنقدر مه نمی نوشید ومن با دستان نا امیدم هر روز به آینده و گذشته ام نمی اندیشیدم ... دیشب تمام مدت زیر باران خوابیدم ، تصور کردم شاید قطرات باران غصه های دلم را بشوید و یخ ته دلم را آب کند ![]() ولی من بر خلاف تمام آدمهای دنیا خنده ام از سر ذوق نیست و به هیج صورت نمیتوانم با دل پر از غصه ام کنار بیایم ... ***********************************************
![]() |
|
[ طراح قالب : پيچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |