حرفهای یک دل خسته دل خون
| ||
|
هر جای خونه که سرک میکشم جای خالی نبودنت تمام وجودم رو به درد میکشه اما باید تحمل کنم. خیلی وقته دستی به سر و روی خونه نکشیدم. دستمال گردگیری رو برمیدارم. گرد خستگی و تنهایی رو همه چیز و همه جا نشسته. از وقتی که رفتی انگار زندگی هم از من رفته باشه بی تفاوت روزها رو گذروندم. اول ها با اینکه میدونستم حالاحالاها خبری ازت نمیشه اما از روی عادت هی گوشیم دستم بود به این امید که شاید خبری ازت بشه. اما دو روز که گذشت دیدم زل زدن به گوشی بی فایده است. دارم تلاش میکنم که زندگی کنم اما یه ذره که میگذره تو افکارم غرق میشم. درست مثل همین الان که پاشدم خونه رو مرتب کنم اما باز دارم تو فکر تو غرق میشم. راستش و بگم با اینکه دلیل این نبودنت رو میدونم اما از دستت خیلی عصبانی ام. با اینکه میدونم الان چرا نیستی و این نبودنت به خاطر منه اما بازم از دستت عصبانی ام که نیستی و تنهام گذاشتی. اوهوم! آدم خودخواهی ام و در رابطه با تو خودخواه ترین آدم دنیام. عین آدمی که به تازگی به دلیل یک بیماری بیناییش رو از دست داده و میدونه که باید صبر کنه تا اول بیماریش خوب بشه اون وقت باز هم میتونه ببینه اما با لجبازی تمام میخواد اول بینایی اش رو به دست بیاره بعد یه فکری به حال بیماریش کنه. و این در حالیه که خودش هم به خوبی میدونه که تا بیماری رفع نشه بینایی به چشم هاش برنمیگرده. من همون آدمی ام که به تازگی نور چشمم رو برای یک مدت کوتاه به خاطر یک بیماری از دست دادم و با این که میدونم بعد از رفع شدن این بیماری نور چشم های من برمیگرده و قلبم و روشن میکنه اما همین حالا و وسط بیماری میخوام در هرصورت نور چشمم رو داشته باشم حالا اون بیماری هر چی که شد شد! هووممم فکر کنم باید یه میزغذاخوری تازه بخریم!!! چون الان من این قدر تو فکر تو غرق شده بودم که حواسم نبود و داشتم یه تیکه اش رو میسابیدم! بیچاره پوسید! فکر کنم وقتی که برگردی وسایل و در و دیوارهای خونه حسابی از دست من بهت شکایت کنن! چون یا میذارم همین جوری گرد و خاک بگیرن و از کثیفی نابود بشن یا هم که میام مثلا تمیزشون کنم ، این جوری میشه دیگه!!! محمد؟ چرا همه اش از من میخوای که معجزه کنم؟ میدونی محمد؟ وقتی برگردی فکر کنم از تمام خونه زمزمه ی مدام این شعر رو بشنوی بس که این روزها من تکرارش میکنم و زیر لب میخونمش ؛ دلتنگم و دیدار تو درمان من است بی رنگ رخت زمانه زندان من است بر هیچ دلی مباد و بر هیچ تنی آنچه از غم هجران تو بر جان من است تا از تو جدا شده است آغوش مرا بی گریه کسی ندیده خاموش مرا از جان و دل و دیده فراموش نه ای از بهر خدا مکن فراموش مرا ![]() |
|
[ طراح قالب : پيچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |