حرفهای یک دل خسته دل خون
| ||
|
نمیخواهم هیچ چیز مرا باز به تو نزدیک کند
نمیخواهم باران تازه کند زخم های بی وفاییت را... نمیخواهم این شهر یاد اور شود تنها رفتنت را... تو که خیال رفتن داشتی چرا این خاطره ها را با خودت نبرده ای؟ مجازات کدامین گناه است که باید "تنهایی" بار اینهمه خاطره را به دوش بکشم؟ این خاطره ها "نفسم" را بریده! و این "نفس های بریده " تو را "آه" میکشند! میترسم کار به جایی برسد که "ریشه ات" را ببرند! "ببُرند" و "ببَرند" تو را از "خوشبختی هایت!
کاش "باران" با این همه "زلالی اش" خاطراتت را از این "شهر" پاک میکرد! "کاش" ، بوی "باران" ، عطری "غیر از عطر تن "تو" بود! بیچاره باران... ناخواسه عطر "تو" میدهد! ![]() |
|
[ طراح قالب : پيچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |