حرفهای یک دل خسته دل خون
| ||
|
تنهایی و باران!
افکار بارانزده و "خیس" و رد پاهای خیس "او" و عقده های "من" که میسپارمشان به رعد آسمان! شاید نابودشان کند! اشک هایم از زلالی باران را طعنه میزنند و دلم همچنان سکوت اختیار کرده سکوتی هولناک... انگار قرار است اتفاقی بیافتد.... قاصدان خبر آورده اند که خشم دلم ، از باران است! گفته اند که "این دل از شوری چشم باران خون شده" از اجتماع مردم شهر شنیده اند "باران عشق بازی یاران را چشم زده" گمان کنم حقیقت را فهمیده اند! آخر این باران همان بارانی است که "من" و "او" همگام با قطره هایش "چای مینوشیدیم" نه سرد بود نه درد داشت... حالا،باران میبارد و من اینجا نفس هایم را میشمارم تا به آسمان "پس از باران " برسم! حالا،باران میبارد و شوری اش "زخم هایم را تازه میکند" حالا که " او " نیست این باران من را طعنه میزند و همچون لایعقلین با غرشش میخندد "به من" شاید باران ، میخندد به سادگی من! شاید شاداب شده از اینکه "معشوقه ام را در آغوش دیگری میبیند" شاید "منیت" میکند که باقطره های کوچکش "باور" سنگی مرا " آتش زده" شاید هم خوش است از خوشی "او" در کنار "او" ![]() |
|
[ طراح قالب : پيچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |