حرفهای یک دل خسته دل خون
| ||
|
مدتهاست دعا میکنم باران نبارد...
"تو" که بودی دعای هر لحظه ام این بود ، که "باران" باشد! تا به بهانه باران با "تو" یکی شوم... شاید بی حوا دستانم را بگیری... و من در "خودم گم شوم" به "من" ، جان میبخشید لمس حرارت دستانت زیر قطره های باران ! چه مغزور میشدم به وقتی که زیر چتر آسمان "من و تو" خیس از باران خاطره هایمان را میسرودیم!
باز باران بارید ، اما حالا دیگر دستهایمان به هم نمیرسد! باز باران بارید ،اینبار بدون دعای من...! شاید اینبار "تو" دعا کرده بودی! شاید تو آرزو کرده بودی خاطرات گذشته ات را " از نو بنویسی " شاید بهانه ای خواستی برای با "او" "یکی شدن" شاید تو هم دلت برای آن سمفونی خاطره انگیز تنگ شده... شاید "او" شاد تر از من ، بنوازد! شاید "او" بجای "اشک ریختن" زیر قطره های باران "میرقصد" شاید "او" ، شبیه "آرزوهای توست" "تو" و "او" و باز هم ، خوش به حال "او"! ![]() |
|
[ طراح قالب : پيچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |