حرفهای یک دل خسته دل خون
| ||
|
ناكا مي از تولد همراه بخت من بود.ندارم از تو شكوه.فراموشم نكن.فراموشم نكن.بي تو حديث عشق ديگر باور ندارم.جز با تو بودن ارزويي بر سر ندارم..
کنار پنجره می نشینم ، می دانم خواهی آمد باز هم کوچه را می نگرم ، ردپاوکوچه وسایه وچشمی که چون دل بارانی اشک می ریزد ! وآکواریم را پر می کند ! چرا که هیچ کس ، غیر از نگاه آسمانی تو ، نیابد اثرم ![]() |
|
[ طراح قالب : پيچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |