حرفهای یک دل خسته دل خون
| ||
|
هر شش ثانیه,
یکبار به قلاب تو گیر میکنم! هر شش ثانیه, یکبار مرا از آبی گل آلود میگیری! میان همین فراموشی ها دوزیست شدم... عشق , عادت ... همۀ اینها بازیِ کلماتی است در دستان خودمان! همۀ شان سرُ ته یک کرباسند ... (حالا چه خوب, چه بد؛ در اصل قضیه تفاوتی نیست...) این روزا حس جوونی رو دارم که داره استخون میترکونه...حس میکنم دارم پُر میشم از تجربه...از آزمونُ خطا...صدایِ ترکیدن استخونا رو کاملن و به وضوح میشنوم:-) اما درد داره...اینو انکار نمیکنم! دارم تحمل میکنم اولن به لطف خدا و ثانین به امید روزایی که این تجربه ها و استخونای ترکیده به کار هم بیان... دعام کنید رفقا :-) ![]() |
|
[ طراح قالب : پيچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |