حرفهای یک دل خسته دل خون
| ||
|
خواستم عشق رو تو دستام بگيرم ولی جا نشد... پس گذاشتمش تو جيبم ولی جا نشد... در کيفمو باز کردم ولی جا نشد... تصميم گرفتم ببرمش تو اتاق ولی جا نشد... بنابراين يه خونه براش گرفتم ولی جا نشد... با خودم گفتم : يه باغ! آره ! ولی جا نشد... حتما تو کره زمين جا می شه ولی جا نشد... پس گذاشتمش تو قلبم ... حالا ديگه جاش خوبه خوبه... تازه می فهمم اين که می گن دل آدم می تونه از دنيا هم بزرگ تر باشه يعنی چی.
![]() |
|
[ طراح قالب : پيچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |