حرفهای یک دل خسته دل خون
| ||
|
تو آمدی و ساده ترین سلام را همراه یادگاری هایت کردی و با پاک ترین
لبخند وجودم را به اسارت گرفتی. تو آمدی و عمیق ترین نگاه را
از میان چشمان دریایی ات بر ساحل قلبم نشاندی و زیباترین خاطرات را
زنده کردی. تو آمدی و گرمی حضوری خورشید وار را بر طلوع آرزوهایم هک
کردی... و آمدنت همچون قاصدکی بهار را برای هستی خزان زده ام به ارمغان آورد .
اما سرانجام طوفان قاصدک زندگی ام را به یغما برد . کاش می دانستم کدام بهانه اشتیاق رفتن را در خیالت به تماشا نشست...
تو رفتی و من در سوگ رفتنت در میان فراموشی ها گم شدم... آری تو فراموش کردی و من هنوز هم با دیدگانی خواب زده چشم به راهت
دارم و هنوز هم مانند پنجره های منتظر باران حسرت دیدارت را با فروریختن
اشک هایم به دست غربت می سپارم ... ای مقدس ! من هنوز هم اصالت نگاهت را می خواهم.... دفتر عشق: تخته سنگی می بینی از یک کوه خاموش و با خود می گویی : خلقتشان این چنین است ! اما اگر کمی مهر بورزی خواهی دید که مردها
آتشفشان ایده های عاشقانه اند !!! ![]() |
|
[ طراح قالب : پيچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |