حرفهای یک دل خسته دل خون
| ||
|
مي بيني سكوتم را؟ مي بيني درماندگيم را ؟ مي بيني نداشتنت چه بر سر فرياد خاموشم آورده است؟ مي بيني ديگر روياي نداشتنت هم نمي تواند تن لرزه هاي شبانه ام را آرام كند؟ مي بيني هق هق نگاهم چه سرد بر ديواره ي هميشه جاودانه ي نبودنت مشت مي زند؟ مي بيني ؟ ديگر شانه هايم تاب تحمل خستگي هايم را ندارد. ديگر حتي حسرت باران هم نمي تواند حسرت نداشتن تو را كم كند ... ديگر آنقدر بغضم سنگين شده است كه توان گريستنم نيست... مي بيني دستهايم سردتر از هر زماني عكس نداشته ات را مسح مي كند؟ مي بيني؟ هنوز هم گمان مي كنم پاييز است و قرار است تو بيايي... بهار هم نتوانست براي من پاييز را به پايان برساند...
دلم را به سنگ كوبيدي تا شايد اين قصه بميرد صد پاره شد دلم ولي هر پاره از آن خود قصه اي شد ...
اگه كسي دستهات رو گرفت ... قلبت لرزيد... عجله نكن ... شايد بابا برقي باشه ...
![]() |
|
[ طراح قالب : پيچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |