حرفهای یک دل خسته دل خون
| ||
|
عاشقی که فکر می کرد به ساحل رسیده به گل نشست ........ خیلی هاتون منو می شناسید خیلی هاتون نه ..... اما مطمئنم همتون اونو می شناسید !!! می دونم که نمیتونه حرفامو بخونه پس شما ها برادری کنین و بهش تک تک حرفامو بگین . من بد بودم خیلی بد میرم تا شاید خوب بشم نه مثل اون اما سعی میکنم.... اون خوب بود خیلی خوب میرم تا خوب بمونه . حرفم اینه نذارید تنها بمونه در حقش برادری و خواهری کنین به فکر تنهاییش باشید یه عاشق براش پیدا کنید کسی رو که لیاقت این همه خوب بودنو داشته باشه بهش بگید آواره ای مثل من که سراغ گرفتن نداره منو از چشمش بندازید بگید دوست نداشت بگید لیاقت تورو نداشت بگید اون هیچی نداشت. اما بعضی حرفا مثل درد کشیدنیست نه نوشتنی که من میکشم همه ی درد های دنیارو به جای اون . بگید من تو تنهایی می سوزم تا اون حتی از حرفای من نسوزه . برای بار هزارو نمیدونم چندم فقط تنهاش نذارید که خودم جور تموم تنهایی هاشو میکشم .بهش بگین بی دلیلی بعضی وقتا قانع کننده ترین دلیل دنیاست . خیلی سختی کشیدم حتی چند بار از جونم گذشتم که خودش می دونه که گذشتم من ازش چیزی نخواستم با ندیدنش ساختم .... سوختم و ساختم .... من ازش یکم توجه خواستم فقط یکم اما دلم خسته شده از بس شکسته ..... همش تقصیر من بود و اون هیچ تقصیری نداشت چون که اون یه فرشته بود و من یه آدم ناچیز که خودتون خوب میدونید یه فرشته هیچ وقت با یه آدم نمیتونه کنار بیاد . حرف آخرم : بهش بگین براش دعا میکنم برام دعا کنه . شاید بگید اگه عاشق بودم می موندم اما به خدا قسم که عاشق ترین عاشق بودم تا از دلم خسته نشده میخوام برم به خداوندی خدا که فقط همین اما تورو خدا تنهاش نذارید بعد من . بعد این پست دیگه قول میدم مزاحمتون نشم نه نشونه ای نه حرفی نه حدیثی سلام و خداحافظی مو با هم به گوشش برسونید اگه بدی کردم یا خوبی نکردم ببخشید به ازای همه ی خوبی هاتون . در اشتباهی نازنین تو فکر کردی این چنین من دارم از چشمان زیبایت شکایت میکنم نه مهربان من بدان بی لطف چشم عاشقت هر جای دنیا که روم احساس غربت می کنم خسته شدی از حرف من زیبا اگر بد شد ببخش دلتنگ و عاشق هستم اما رفع زحمت میکنم میدونم خیلی هاتون از این پست خوشتون نمیاد و عاشقی رو مسخره میدونید فقط خواستم بگم که دارم میرم همین اما همتون بدونید نبودن هرگز به تلخی از دست دادن یک بودن نیست .الان که دارم اینو مینویسم خیلی دلم شکسته انگار هنوز عاشقم اما دیگه نمیتونم . مواظبش باشید . خداحافظ ![]()
![]() ناكا مي از تولد همراه بخت من بود.ندارم از تو شكوه.فراموشم نكن.فراموشم نكن.بي تو حديث عشق ديگر باور ندارم.جز با تو بودن ارزويي بر سر ندارم..
کنار پنجره می نشینم ، می دانم خواهی آمد باز هم کوچه را می نگرم ، ردپاوکوچه وسایه وچشمی که چون دل بارانی اشک می ریزد ! وآکواریم را پر می کند ! چرا که هیچ کس ، غیر از نگاه آسمانی تو ، نیابد اثرم ![]() صحبت عاشقی بشه ستاره رو خواب میکنی دریا رو آتیش میزنی ابرا رو بی تاب میکنی وقتی فقط اونو بخوای ماهو نشونه میکنی میری تو قلب آسمون صبرو دیوونه میکنی
وقتی میبینی عاشقی دنیارو می ریزی به پاش طلا رو قیمت میذاری با برق ناز خنده هاش وقتی میفهمی عاشقی میری سراغ پنجره قلبت رو میسپاری دستت قصه و عشق و خاطره وقتی میفهمی عاشقی سوار رویاها میشی میری تا جاده های دور اون بالاها خدا میشی
وقتی میفهمی عاشقی ماه و میخوای شکار کنی میخوای که خورشید خانمو هر شب بری بیدار کنی وقتی میفهمی عاشقی با آینه خونه میسازی رنگین کمونو میاری تو گردن ماه میندازی وقتی میفهمی عاشقی می خوای همه خبر بشن گلا به خاطر شما تازه و تازه تر بشن
وقتی میفهمی عاشقی میبینی پادشاه شدی از همه ی مردم شهر یه آسمون جدا شدی وقتی می بینی خودت میمونی و خودش جونتو حاضری بدی به خاطر تولدش ![]() ![]() رفت و آمد ،
رفت و آمد ،
اینقدر رفت و آمد
که از یاد برد ، چیزی به نام ماندن هم وجود دارد! از روزیکه نامت ملکه ی ذهنمـــ شد، احساســ می کنمــ جمجمه امـــ با شکوه ترینـــ امپراتوری دنیاستـــ…
من که به معجزه ی عشق ایمان دارم هر چه بــــــادا بــــــــــاد! ![]()
خواستن ،همیشه توانستن نیست
گاهی فقط، داغ بزرگی است که تا ابد بر دلت می ماند ![]() یادته زیر گنبد کبود تو بودی و کلی آدمای حسود؟
تقصیر همون حسوداست که حالا هستی ما شده یکی بود یکی نبود… ![]() کاش همیشه در کودکی می ماندیم
تا به جای دلهایمان سر زانوهایمان زخمی میشد!… ![]() چه تقدیر بدیست !
من اینجا بی تو می سازم
و تو، آنجا با او می سازی…!!!
![]() وقتی که نیستی بادیدن هر صحنه عاشقانه ای احساس یک پرانتز را دارم که همه ی اتفاقات خوب خارج از آن می افتد ![]() مرا به ذهنت نه…. به دلت بسپار….
من ازگم شدن درجاهای شلوغ …میترسم … ![]() برگـَـــرد.. یادتـــــ ــ ـ را جا گذاشتــــ ـــ ـی.. نمی خواهم عُــمری به این امید باشَـــ ـــ ـم
که برای بُردنَش بر می گردی .. ![]() دفتری بود که گاهی من و تو
می نوشتیم در آن از غم و شادی و رویاهامان از گلایه هایی که ز دنیا داشتیم من نوشتم از تو: که اگر با تو قرارم باشد تا ابد خواب به چشم من بی خواب نخواهد آمد که اگر دل به دلم بسپاری و اگر همسفر من گردی من تو را خواهم برد تا فراسوی خیال تا بدانجا که تو باشی و من و عشق و خدا!!! تو نوشتی از من: من که تنها بودم با تو شاعر گشتم با تو گریه کردم با تو خندیدم و رفتم تا عشق نازنیم ای یار من نوشتم هر بار با تو خوشبخترین انسانم… ولی افسوس مدتی هست که دیگر نه قلم دست تو مانده است و نه من!!! ![]()
دردها دسته شدند کلبه ای ساختند و نـــام این کلبه تنگ و تاریک را غـــم نهادند اشکها دریا شدند .دل را تنگ و بی تاب کردند .هراسان شدند و جویبار خروشانی پدید اوردند حال غـــم نه تنها از چهره پریشانم بیداد است بلکه از عمق وجودم آن را درک کرده و بدون درخواست او به استقبالش رفتم. صحنه یک رنگی غم؛ خاطرات درد را تداعی میکند .آن لحظات ممکن است لحظات ناخوشایندی باشد .اما غم هم بندی از خاطرات را گره میزند و در میان دردها بایگانی میکند تو به سراغم آمدی بی هیچ طلبــی من تو را خواستم بی هیچ خواهشــی تو مرا در خود گرفتار کردی بی هیچ سخنــی من به تو هیچ نگفتم بی هیچ بهانــه ای آری حصار غم چون اتشی روح و جسم را در بر میگیرد و با میله های اهنی مرا در بر میگیرد ![]()
صفحه قبل 1 ... 4 5 6 7 8 ... 39 صفحه بعد
|
|
[ طراح قالب : پيچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |