حرفهای یک دل خسته دل خون
| ||
|
مدتهاست دعا میکنم باران نبارد...
"تو" که بودی دعای هر لحظه ام این بود ، که "باران" باشد! تا به بهانه باران با "تو" یکی شوم... شاید بی حوا دستانم را بگیری... و من در "خودم گم شوم" به "من" ، جان میبخشید لمس حرارت دستانت زیر قطره های باران ! چه مغزور میشدم به وقتی که زیر چتر آسمان "من و تو" خیس از باران خاطره هایمان را میسرودیم!
باز باران بارید ، اما حالا دیگر دستهایمان به هم نمیرسد! باز باران بارید ،اینبار بدون دعای من...! شاید اینبار "تو" دعا کرده بودی! شاید تو آرزو کرده بودی خاطرات گذشته ات را " از نو بنویسی " شاید بهانه ای خواستی برای با "او" "یکی شدن" شاید تو هم دلت برای آن سمفونی خاطره انگیز تنگ شده... شاید "او" شاد تر از من ، بنوازد! شاید "او" بجای "اشک ریختن" زیر قطره های باران "میرقصد" شاید "او" ، شبیه "آرزوهای توست" "تو" و "او" و باز هم ، خوش به حال "او"! ![]() گاهی خجل میشوم از باران!
![]() تنهایی و باران!
افکار بارانزده و "خیس"
و رد پاهای خیس "او" و عقده های "من" که میسپارمشان به رعد آسمان! شاید نابودشان کند! اشک هایم از زلالی باران را طعنه میزنند و دلم همچنان سکوت اختیار کرده سکوتی هولناک... انگار قرار است اتفاقی بیافتد.... قاصدان خبر آورده اند که خشم دلم ، از باران است! گفته اند که "این دل از شوری چشم باران خون شده" از اجتماع مردم شهر شنیده اند "باران عشق بازی یاران را چشم زده" گمان کنم حقیقت را فهمیده اند! آخر این باران همان بارانی است که "من" و "او" همگام با قطره هایش "چای مینوشیدیم" نه سرد بود نه درد داشت... حالا،باران میبارد و من اینجا نفس هایم را میشمارم تا به آسمان "پس از باران " برسم! حالا،باران میبارد و شوری اش "زخم هایم را تازه میکند" حالا که " او " نیست این باران من را طعنه میزند و همچون لایعقلین با غرشش میخندد "به من" شاید باران ، میخندد به سادگی من! شاید شاداب شده از اینکه "معشوقه ام را در آغوش دیگری میبیند" شاید "منیت" میکند که باقطره های کوچکش "باور" سنگی مرا " آتش زده" شاید هم خوش است از خوشی "او" در کنار "او" ![]() میخواهم بخوابم...
![]() امشب آسمان صاف است
صاف صاف ...
خبری از باران نیست...!
اما اینجا هوای دلم عجیب بارانی ست...
هرچه میبارد تمام نمیشود...
خسته ام، خسته از انتظار...
دلم یک آغوش میخواهد...
یک نگاه گرم.....یک "دوستت دارم" از ته دل...
و یک "فنجان" قهوه تلخ در کنار "تو"
یک پاکت "سیگار"
و
یک "تو" !
کاش کنارم بودی، "تو" !
این "تو" از همان "تو" هایی است که منظورشان "تو" نیستی!
این "تو" از همان "تو"هایی است که فقط "خیالی" بودند از "تو"
کاش همان تو که دیگر "او" شده کنارم بود!
مرا در آغوش میگرفت و اشک هایم را پاک میکرد و میگفت :تمام شد،تمام کابوس هایت،من تا ابد کنارت هستم...! افسوس که من باز با خیالم زندگی میکنم و"تو"نیستی...
افسوس که "تو " ، "او" نیستی!
حالا در نبودِ بودن تو ، اینجا پاییز است اما چشمانم چون بهار میبارند...!
بی وقفه...
کاش من برایت "شما" نبودم...
کاش من را جمع نمیبستی با "دیگران"
کاش بهای گریه هایم خنده نبود...
هوای دل من تا ابد بارانی است !
بارانی که طوفان به راه میاندازد!
ولی میدانم هنوز هم تو "میخندی" به این "جمله ها!
![]() زندگی پر از "دروغ" است!
دروغ هایی که پر شده اند از "حقیقت"
و حقیقتی که "پر شده از دروغ"
"دروغ" زیبا نیست! مثل "زندگی" ، "زندگی" زیبا نیست! مثل "دروغ"
اما زندگی "زیبا " میشد اگر ، "تو"،علتش بودی! البته فلانی ...،این"تو" ، "تو" نیستی! این "تو" یعنی "زیبا ترین دروغ زندگی" یعنی دروغی که "باورش" کرده بودم! و باز هم "دلم" ، تنگ شده برای "باور کردنش" دلم تنگ شده برای "دروغی به وسعت یک دریا در دل کویر" برای یک "سراب" ، به پهنای "آسمان کویر"
دیدی فلانی... دیدی "حقیقت" پر از "دروغ" است و "دروغ" پر است از "حقیقت" "اینجا" ، " بزرگ ترین حقیقت" و "بزرگترین دروغ" در یک کلمه نهفته است "عشق" ![]() نمیخواهم هیچ چیز مرا باز به تو نزدیک کند
نمیخواهم باران تازه کند زخم های بی وفاییت را... نمیخواهم این شهر یاد اور شود تنها رفتنت را... تو که خیال رفتن داشتی چرا این خاطره ها را با خودت نبرده ای؟ مجازات کدامین گناه است که باید "تنهایی" بار اینهمه خاطره را به دوش بکشم؟ این خاطره ها "نفسم" را بریده! و این "نفس های بریده " تو را "آه" میکشند! میترسم کار به جایی برسد که "ریشه ات" را ببرند! "ببُرند" و "ببَرند" تو را از "خوشبختی هایت!
کاش "باران" با این همه "زلالی اش" خاطراتت را از این "شهر" پاک میکرد! "کاش" ، بوی "باران" ، عطری "غیر از عطر تن "تو" بود! بیچاره باران... ناخواسه عطر "تو" میدهد! ![]() |
|
[ طراح قالب : پيچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |