حرفهای یک دل خسته دل خون
| ||
|
گنجشک با خدا قهر بود...روزها گذشت و گنجشگ با خدا هيچ نگفت . ![]()
![]() یقین دارم توهم من راتجسم میکنی گاهی زخلوت باخیال من تکلم میکنی گاهی هرآن لحظه که پیدامیشوی ازدورمثل من به ناگه دست و پای خویش راگم میکنی گاهی چنان دریای ناآرام وطوفانی توروحم را اسیرموج های پرتلاطم میکنی گاهی دلم پرشورازاشتیاق و خواهشی شیرین درآن لحظه که نامم راترنم میکنی گاهی همه شعروغزل های پراحساس مرا باشوق تومیخوانی وزیرلب تبسم میکنی گاهی توهم مانندمن لبریز ازشور وجنون عشق یقین دارم توهم من راتجسم میکنی گاهی ![]()
صفحه قبل 1 1 2 3 4 5 ... 39 صفحه بعد
|
|
[ طراح قالب : پيچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |