حرفهای یک دل خسته دل خون
| ||
|
...نه از خاکم نه از بادم نه در بندم نه ازادم
...نه ان لیلی تر از مجنون نه شیرینم نه فرهادم
...فقط مثل تو غمگینم فقط مثل تو دل تنگم
...اگر ابی تر از ابم اگر همزاد مهتابم
...بدونه تو چه بی رنگم بدونه تو چه بی تابم ![]() سپیده جان بدان تار مویت را به کل دنیا نمیدهم گرچه جانم را فدای یک بال پروانه کنی دوستت دارم گلم طرح چشمان تو جاذبه ی محبت است و من اسیر چشمان توام ... عزیزم روزها چه زود غبار سال میگیرند ، انگار همین روزهای گذشته ی نزدیک بود و در آن هنگام کوچه به بن بست رسید و قحطی هوای تازه شد ... امشب آسمان رعد و برق میزند گویا او هم تا ته ترین نقطه دلش آتش گرفته است شاید هم بغض راه گلویش را گرفته و نای باریدن ندارد مانند دل من که هیچ گاه جرات بازگو کردن غصه هایم را ندارد ... راستش را بخواهی خسته ام خسته از این همه های و هوی زمانه ، از باید ها و نبایدهایش
از ای کاش های بی معنا و مفهومش کاش پنجره دلم آنقدر مه نمی نوشید ومن با دستان نا امیدم هر روز به آینده و گذشته ام نمی اندیشیدم ... دیشب تمام مدت زیر باران خوابیدم ، تصور کردم شاید قطرات باران غصه های دلم را بشوید و یخ ته دلم را آب کند ![]() ولی من بر خلاف تمام آدمهای دنیا خنده ام از سر ذوق نیست و به هیج صورت نمیتوانم با دل پر از غصه ام کنار بیایم ... ***********************************************
![]() دوباره شب ، دوباره طپش این دل بی قرارم . دوباره سایه ی حرف های تو که روی دیوار روبرو می افتد . دلم می خواهد همه ی دیوارها پنجره شوند و من تو را میان چشمهایم بنشانم . دوباره شب ، دوباره تنهایی و دوباره خودکاری که با همه ی ابر های عالم پر نمی شود . دوباره شب ، دوباره یاد تو که این دل بی قرار را بیدار نگه داشته . دوباره شب،دوباره تنهایی،دوباره سکوت ، دوباره من و یک دنیا خاطره ... مـــن بـــه یــادت آه را بـــر روی غـــم حـــک مـــی کـــنـــم تـا بـدانـی انـتـظـار دوسـت یـعـنـی اوج عـشـق ... هـــرگــز دلـــم را نــخــواهـم فـــروخــت
بــه بـهــانـه ی نـاچـیـزی که یـهـودا عـیـســی را فــروخـت
![]() هــــرگــز قـــول نــخـــواهـــم داد
آن ســـیــب را نـــچــیــنـم ، چــون نـمی تـوانـم ... دسـتـانم را در گـلـدانـی خـواهـم کـاشـت ، چـشمان تـورا بـار خـواهـنـد داد قـــلـــبـــم را : در هــزار تــوی خــاطـره هــا پـنـهـان مـی کـنـم
شــایـد تـورا فـرامـوش کــنـد ، نـمـی تـوانـد ... دیــگــر بـه بــاد نـخـواهــم دادش ، قـلـبــم را مــی گـویـم
دیــگـر هـرگـز امـتـحـان نـخـواهـم کـرد ، عـاشـقـی را مـی گـویـم خــســتـه شــده ام از دوری تــو از تـاریـکـی . بـی تــو ... آرزویــــم : غـــوطـــه وری در آرامـــش تــوســت
در تـاریـکـی ..... روشـنـایــی ، هر کجا .... با حضور تو ... ![]()
![]() ارزش یک احساس به شدت آن نیست به مدت آن است ... من تو را به مدت بودنم دوست دارم ... ای عزیز دل ... دوستت دارم ... نه فقط به خاطر چراغانی چشمانت به خاطر تمام آنچه بر من ارزانی داشتی ...
عشق را ... چگونه بودن را ... دوستت دارم ، و همیشه خواهم داشت ... قشنگی دوست داشتن را ، سرمشق دلها مي كنم . تا تو هستي دلم براي كسي تنگ نمي شود . عزيزم تا هستي با ياد تو زندگي برايم خوشبختي بزرگ است . مرا هميشه و همه جا در كنار خود احساس كن . كه من هميشه كنار توام . دوستت دارم و دلم به اندازه بغض آسمان ابری پاییز برایت تنگ شده است .
لحظه ای مکث ... آرزویم این است : نرود لبخند از عمق وجودت هرگز ... چقدر این آسمان آبی زیباست ، هوای دل انگیزیست ! چه زیبا می خوانند پرندگان ، چه عاشقانه پرواز می کنند در آسمان ...
این نسیم پائیزی در این روز قشنگ آفتابی دل مرا شیدا کرده است ... چقدر آرامم ، بی تابم تا بدانم این نسیم پائیزی از کدامین سو می آید ...
هر جا که نسیمی می وزد یاد تو در دلم زنده می شود ، من که همیشه به یاد توام ،
از نسیم خوش عشق تا قلب مهربانت و از احساس من تا قلب تو راهی نیست !
لحظه های با تو بودن لحظاتیست بیادماندنی ، خاطره ایست فراموش نشدنی ! چقدر این دنیا با تو زیباست ، چقدر این لحظه ها با تو شیرین است ، چـقـدر تـو عـزیـزی بـرایـم عـزیـزم ... ![]() ![]()
فراق یعنی دوری ، دوری یعنی دلتنگی، دلتنگی یعنی تو و تو یعنی تمام دنیا ...
عزیز مهربانم کاش من هم مثل تو بودم .
تو که آینه ات زلالی و صداقت را از چشمه ها به ارث برده ، نگاهت به آسمان پیوند خورده و مهربانیت دریا را به تحسین وا می دارد و استقامتت کوه را ... کاش میتوانستم لا اقل کمی مثل تو باشم تو که اندوه دیگران نمی گذارد به دردهای خودت فکر کنی ، تو که از دل شکستگی دیگران دل آزرده می شوی و از غم رفیق اندوهگین و نارفیقی ها را به دل نمی گیری و در محبت به دیگران غریبه و آشنا برایت فرقی ندارد . خوشا به حال تو که بهترینی ... محبوبم برایت غبار را از آینه ها پاک می کنم و آفتاب را به مهمانی پنجره ها میخوانم و جاده ها را به زیباترین گلهای بهاری فرش میکنم . باران را به سبزه ها مژده میدهم . بلبلان را به نغمه خوانی بر شاخه های شاخسار محبت دعوت میکنم و از ابرها برایت سایبان میسازم برای تویی که در عشق برایم جاودان خواهی ماند ... ![]() ادامه مطلب ![]() فاصله
چه قدر فاصله اینجاست بین آدمها
چه قدر عاطفه تنهاست بین آدمها کسی به حال شقایق دلش نمی سوزد و او هنوز شکوفاست بین آدمها کسی به نیت دل ها دعا نمی خواند غروب زمزمه پیداست بین آدمها چه می شود همه از جنس آسمان باشیم طلوع عشق چه زیباست بین آدمها تمام پنجره ها بی قرار بارانند چه قدر خشکی و صحراست بین آدمها به خاطر تو سرودم چرا که تنها تو دلت به وسعت دریاست بین آدمها
رهگذر رد شد شبیه رهگذری باد، از درخت
آرام سیبِ کوچکی افتاد از درخت افتاد پیشِ پای تو، با اشتیاق گفت: ای روستای شعر تو آباد از درخت، امسال عشق سهم مرا داد از بهار آیا بهار سهم ترا داد، از درخت؟ امشب دلم شبیه همان سیب تازه است سیبی که چید حضرت فرهاد از درخت کی میشود که سیب غریبِ نگاه من با دستِ گرم تو شود آزاد از درخت چشمان مهربان تو پرباد از بهار همواره رهگذار تو پرباد از درخت امروز آمدی که خداحافظی کنی آرام سیب کوچکی افتاد از درخت!
امشب سر ان دارم امشب سرآن دارم . تا با تو سخن گویم راه تو بپویم من . اسرار تو راجویم
امشب به درت خواهم . تاصبح همی کوبم تا خود به درآئی زان . عطرت به صفا بویم امشب زغمم تاصبح . حرف دل خود گویم پیمانه به پیش آری . تا باز کنی رویم امشب زمیت نوشم . تا مست کند آن می، من را که گنه کردم . بسیار مدد جویم امشب به سرم می زن . بی خود ز خودم گردان زیرا که ز رویت من . بسیار شرم رویم امشب به درت کوبم . تا بازکنی در را می کوبم و می خواهم . دست از گنهم شویم امشب در لطفت را . بگشا زبرم جانا مردانه تو را گویم . راهت به لقا پویم امشب زمیت ساقی . مستم توچنان گردان تا بازشوم عبدت . کفران نشودخویم امشب که نهم برسر. قرآن تو را تا صبح، خواهم که به درگاهت . آشفته کنم مویم امشب ز تو می خواهم . تاعفوکنی من را زین رو به درت تا صبح . خاک ازتوبه می سویم امشب بپوشم جوشن . با خواندن نامت من یارب زبلاهایت . ایمن بنما کویم! ![]() مولانا من از کجا پند از کجا باده بگردان ساقیا //********************************//
کسی نیست برخیز که غیر از تو مرا دادرسی نیست گویی همه خوابند ، کسی را به کسی نیست آزادی و پرواز از آن خاک به این خاک جز رنج سفر از قفسی تا قفسی نیست این قافله از قافله سالار خراب است اینجا خبر از پیش رو و باز پسی نیست تا آئینه رفتم که بگیرم خبر از خویش دیدم که در آن آئینه هم جز تو کسی نیست من در پی خویشم ، به تو بر می خورم اما آن سان شده ام گم که به من دسترسی نیست آن کهنه درختم که تنم زخمی برف است حیثیت این باغ منم ، خار و خسی نیست امروز که محتاج توام ، جای تو خالیست فردا که می آیی به سراغم نفسی نیست در عشق خوشا مرگ که این بودن ناب است وقتی همه ی بودن ما جز هوسی نیست ه.ا.سایه
![]() برخیز و ببین
من پذیرفتم شکست خویش را
پندهای عقل دور اندیش را من پذیرفتم که عشق افسانه است این دل درد آشنا دیوانه است می روم شاید فراموشت کنم با فراموشی هم آغوشت کنم می روم از رفتنم دل شاد باش از عذاب دیدنم آزاد باش گرچه تو تنهاتراز ما می روی آرزو دارم ولی عاشق شوی آرزو دارم بفهمی درد را تلخی برخوردهای سرد را ![]() عشق يعني خاطرات بي غبار دفتري از شعر و از عطر بهار عشق يعني يك تمنا ، يك نياز زمزمه از عاشقي با سوز و ساز عشق يعني چشم خيس مست او زير باران دست تو در دست او عشق يعني ملتهب از يك نگاه غرق در گلبوسه تا وقت پگاه عشق يعني عطر خجلت ....شور عشق گرمي دست تو در آغوش عشق عشق يعني "بي تو هرگز ..."پس بمان تا سحر از عاشقي با او بخوان عشق يعني هر چه داري نيم كن از برايش قلب خود تقديم كن
************************************* نوشتم رو دفتر عشق عاشقا تنها مي مونن نوشتم تو دفتر عشق بعضي ها نامهربونن نوشتم تو دفتر عشق عشق مثل يه موج درياست بعضي وقتا ميرم به ساحل بعضي وقتا ميره از اينجا تو براي من نوشتي سرنوشت چنين رقم خود كه ديگه با هم نباشيم ديدي عشقمون ترك خورد در جوابتو نوشتم تو مثل يه برگ زردي مثل يه غروب پاييز تو چقدر ساكت وسردي تو چقدر ساكت وسردي توي اين شباي غربت با يادت ترانه ساختم ميدونم كه خيلي تنهام ميدونم كه عشقمو باختم تنهايي شده يه عادت واسه اين دل خستم منه ساده رو نگاه كن چطوري به پات نشستم
نوشتم رو دفتر عشق عاشقا سنگ سبون نوشتم رو دفتر عشق بعضي ها چه پر قرورند نوشتم رو دفتر عشق عشق مثل ابر بهاره وقتي كه دلش ميگيره نم نمك ميخواد بباره تو براي من نوشتي سرنوشت چنين رقم خورد كه ديگه با هم نباشيم ديدي عشقمون ترك خورد در جواب تو نوشتم تو مثل يه برگ زردي مثل يه غروب پاييز تو چقدر ساكت و سردي تو چقدر ساكت و سردي شهر عاشقي شلوغ واسه مردم دنيا چرا وقتي نوبت ماست ميگن نداره هيچ جا ميخوام واسه دل خستم اين ترانه رو بسازم چرا رفتي مهربونم نگفتي تنها مي مونم ***************************************** در بیمارستانی دو مرد بیمار در یک اتاق بستری بودند. یکی از بیماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهر یک ساعت روی تختش بنشیند. تخت او در کنار تنها پنجره ی اتاق بود. اما بیمار دیگر مجبور بود هیچ تکانی نخورد. و همیشه پشت به هم اتاقیش روی تخت بخوابد. آنها ساعت ها با یکدیگر صحبت می کردند. از همسر ... خانواده و ... هر روز بعد از ظهر بیماری که تختش کنار پنجره بود می نشست و تمام چیزهایی که بیرون پنجره می دید برای هم اتاقیش توصیف می کرد. بیمار دیگر در مدت این یک ساعت با شنیدن حال و هوای دنیای بیرون جانی تازه می گرفت. این پنجره رو به یک پارک بود که دریاچه ی زیبایی داشت. مرغابیها و قوها در دریاچه شنا می کردند و کودکان با قایق های تفریحی شان در آب سرگرم بودند. درختان کهن به منظره ی بیرون زیبایی خاصی بخشیده بود و تصویری زیبا از شهر در افق دوردست دیده می شد. همان طور که مرد در کنار پنجره این جزییات را توصیف می کرد هم اتاقیش چشمانش را می بست و این مناظر را در ذهن خود مجسم می کرد. روزها و هفته ها سپری شد. یک روز صبح ... پرستاری که برای شستشوی آنها آب می آورد جسم بی جان مرد را کنار پنجره دید که در خواب و با آرامش از دنیا رفته بود. پرستار بسیار ناراحت شد و از مستخدمان بیمارستان خواست که آن مرد را از اتاق خارج کنند. مرد دیگر خواهش کرد که تختش را به کنار پنجره منتقل کنند. پرستار این کار را با رضایت انجام داد و پس از اطمینان از راحتی مرد اتاق را ترک کرد. آن مرد به آرامی و با درد بسیار ... خود را به سمت پنجره کشاند تا اولین نگاهش را به دنیای بیرون از پنجره بیندازد. بالاخره او می توانست این دنیا را با چشمان خودش ببیند. در عین ناباوری او با یک دیوار مواجه شد. مرد پرستار را صدا زد و با حیرت پرسید که چه چیزی هم اتاقیش را وادار می کرده چنین مناظر دل انگیزی برای او توصیف کند؟ پرستار پاسخ داد: "شاید او می خواسته به تو قوت قلب بدهد. آن مرد اصلا نابینا بود و حتی نمی توانست دیوار را ببیند ******************************************* روزي روزگاري پسرك فقيري زندگي مي كرد كه براي گذران زندگي و تامين مخارج تحصيلش دستفروشي مي كرد.از اين خانه به آن خانه مي رفت تا شايد بتواند پولي بدست آورد.روزي متوجه شد كه تنها يك سكه برايش باقيمانده است و اين درحالي بود كه شديداً احساس گرسنگي مي كرد.تصميم گرفت از خانه اي مقداري غذا تقاضا كند. بطور اتفاقي درب خانه اي را زد.دختر جوان و زيبائي در را باز كرد.پسرك با ديدن چهره زيباي دختر دستپاچه شد و بجاي غذا ، فقط يك ليوان آب درخواست كرد. ******************************************************* ![]() دیوانه.... اوايل حالش خوب بود ؛ نميدونم چرا يهو زد به سرش. حالش اصلا طبيعي نبود .همش بهم نگاه ميكرد و ميخنديد. به خودم گفتم : عجب غلطي كردم قبول كردم ها.... اما ديگه براي اين حرفا دير شده بود. بايد تا برگشتن اونا از عروسي پيشش ميموندم. ****************************************** پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند . . ************************************************************
یک پنجره برای دیدن یک پنجره برای شنیــــــــــــــــــدن یک پنجره که مثل حلقه ی چاهــــــــــــــــــــــــی در انتهای خود به قلب زمین می رســـــــــــــــــــــــــــــــــــــد و باز می شود به سوی وسعت این مهربانی مکرر آبی رنـــــــــــــــــــــــگ یک پنجره که دست های کوچک تنهایــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی را از بخشش شبانه ی عطر ستاره های کریــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم سرشار می کنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد و می شود از آنجـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا خورشید را به غربت گل های شمعدانی مهمان کــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرد یک پنجره برای من کافیســــــــ*ـ*ـ*ـ*ــــــــ*ـ*ـ*ـ*ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت *ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ*ـــ ـــــ ــــــ ـــــ ـــــ ــــ ـــــ*ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ* *ــــــــــــــــــــــــــــــ*ــــــ ـــــ ــــ ـــــ ــــ ـــ*ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ* *ـــــــــــــــــــــــــ *ــــ ـــ ــــ ــــ ـــ*ــــــــــــــــــــــــــــــــ* *ـــــــــــــــــــــــــ*ــ ـــ ـــ ـ*ـــــــــــــــــــــــــــــ* *ــــــــــــــــــــــ*ـ ـ*ـــــــــــــــــــــــ* *ـــــــــــــــــــــ*ــــــــــــــــــــ* *ـــــــــــــــــــــــــــــ* *ــــــــــــــــ* *ــــــ* * ****************************************************************
شبي از پشت يك تنهايي نمناك و باراني تو را با لهجه ي گل هاي نيلوفر صدا كردم. ***************************************
روزگاری مردم دنیا دلشان درد نداشت
روزی که دلم پیش دلت بود گرو
به غم کسی اسیرم که ز من خبر ندارد عجب از محبت من که در او اثر ندارد غلط است آن که گوید دل به دل راه دارد دل من ز غصه خون شد، دل او خبر ندارد
اینجا آسمان ابریست آنجا را نمی دانم اینجا شده پاییز آنجا را نمی دانم اینجا فقط رنگ است آنجا را نمی دانم اینجا دلی تنگ است آنجا را نمی دانم
بي تو چون شبهاي ديگر ![]() بودنتو
با بودن تو حال من اصلا خراب نیست
می خواهمت و بهتر از این انتخاب نیست احساس می کنم که خدا قول داده است دیگر در این جهان خبری از عذاب نیست دیگر میان خاطره هامان ، از این به بعد چیزی به اسم دلهره و اضطراب نیست باور کن این خدا که خودش عاشقت کند حتماً زیاد خشک و مقدس مآب نیست پاشو بیا کمی بغلم کن ، ببوس، تا باور کنم حضور تو ایندفعه خواب نیست من را ببوس تا همه ی شهر پر شود این اتفاق هر چه که باشد سراب نیست دنیا سر جدایی ما شرط بسته است اما دعای شوم کسی مستجاب نیست... این بهانه چیست
رویا بهانه ای ست که دنیای هم شویم ؛ دنیا چرا بهانه ی ما را به هم زند؟ این خانه قایقی ست که آواره می شود؛ موجی اگرکرانه ی ما را به هم زند پر کرده ای تمام مرا با تمام خویش ؛ شیرین شده تمامی مــــن در تمام تــو قند آب می شویم تو و من مـیان هـــم ؛قاشق چرا میانه ی ما را به هم زنـد؟ این سیم های برق که هی تیر می کشند؛ وقتی که ما به خلوتشان تکیه می کنیم باروت می شوند که شلیک تیر شان ؛ خواب کبوترانه ی ما را به هم زند بی تو مرا شبی ست که فردا نمی شود؛ بی من تورا دلی ست که دریا نمی شود آنقدر در همــیم که پیدا نمی شود ؛دستی که نظم خانــه ی مارا به هم زند با هم ولی جدا به سفر فکر می کنیم؛ هر دو کنار هم به خطر فکر میکنیم طوفــانی همیم نزائیده مادرش ؛ بـــــــــادی که آشیانه ی ما را به هم زند شانه به شانه سر به سر هم گذاشتیم؛یک لحظه دست از سر هم برنداشتیم فریاد ترجمان جدایی ست پس کجاست؛آن هق هقی که شانه ی ما را به هم زند
قسم خوردم ، قسم خورده می مانم
چون عشق تو گفته ام یار تو خواهم ماند ما را هراسی نیست از بی وفایی گر تو بی وفایی کنی من وفادار خواهم ماند بیا و سوگند یاد کن که چون مجنون عاشق که تا زنده ای به عشق لیلی وفادار خواهی ماند با اون همه قول و قرار و پیمون که با من غمزده داشتی رفتی می خواستی از تنهایی دورم کنی اما منو تنها گذاشتی رفتی پس اون همه وعده که دادی چی شد رفتی و وعده تو وفا نکردی گفتی خدا تو رو به من رسونده رفتی و شرمی از خدا نکردی برو ولی هر جا که باشی هر جای این دنیا که باشی یه روزی پیدات می کنم نگا تو چشمات می کنم راز تو رو پیش همه می گم و رسوات می کنم برو ولی یادت باشه که با من از روز اول وفا نداشتی گفتی خدا گواهه دوست دارم تو گفتی اما به خدا نداشتی اون روزا یادت نمیاد که گفتی اگه بری غم واسه من می مونه یادت بیاد گفته بودی به جز تو راز تورو فقط خدا می دونه چقدر این آسمان آبی زیباست ، هوای دل انگیزیست ! چه زیبا می خوانند پرندگان ، چه عاشقانه پرواز می کنند در آسمان ... چقدر آرامم ، بی تابم تا بدانم این نسیم پائیزی از کدامین سو می آید ...
هر جا که نسیمی می وزد یاد تو در دلم زنده می شود ، من که همیشه به یاد توام ،
از نسیم خوش عشق تا قلب مهربانت و از احساس من تا قلب تو راهی نیست !
لحظه های با تو بودن لحظاتیست بیادماندنی ، خاطره ایست فراموش نشدنی ! چقدر این دنیا با تو زیباست ، چقدر این لحظه ها با تو شیرین است ، چـقـدر تـو عـزیـزی بـرایـم عـزیـزم ... ای عزیز دل ... دوستت دارم ... نه فقط به خاطر چراغانی چشمانت به خاطر تمام آنچه بر من ارزانی داشتی ... دوستت دارم ، و همیشه خواهم داشت ... قشنگی دوست داشتن را ، سرمشق دلها مي كنم . تا تو هستي دلم براي كسي تنگ نمي شود . عزيزم تا هستي با ياد تو زندگي برايم خوشبختي بزرگ است . مرا هميشه و همه جا در كنار خود احساس كن . كه من هميشه كنار توام . دوستت دارم و دلم به اندازه بغض آسمان ابری پاییز برایت تنگ شده است . امشب دوباره در سر دارم یاد تو را
ولی بازهم فرسنگها فاصله ارمغان است دستهای من و تو را دوباره می بوسم یاد تو را٬ نشان عشق تو را نیستی که ببینی چگونه تا بی نهایت می برم یاد تو را و چگونه بر می دارم در خیال فاصله میان دستانم و دستهای تو را طاقت ندارم اینگونه دوری تو را کاش می توانستم حس کنم در دستانم گرمی دستان تو را بدان به غربت خواهم سپرد این فاصله ها را با یاد تو تا روزی که احساس کنم گرمی دستان تو را تا دوباره ببینم آن فروغ چشمان تو را به خود که بازمی گردم ساعتها را سپری کرده ام با یاد تو بدان که این امید ها را مدیون ام به یاد تو خسته شدم
دلم پیش تو جامونده من اینجام
تو دوری از منو من بی تو تنهام ولی باید بسازم با غم تو که با تو می رسم به ارزو هام غروب میشه دلم بی تو میمیره میره خورشید میاد این شب تیره منو از یاد نبر ای نازنینم نذار عاشق تو تنها بمیره نگو وقتی که نیستی میری از یاد که دیگه اسم هم یادت نمیاد خودت که بهتر از هر کی می دونی دلم غیر از تو هیچ کس رو نمی خواد ![]() |
|
[ طراح قالب : پيچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |