حرفهای یک دل خسته دل خون
| ||
|
وقتی حوصله ندارم....... (شدم یه پیرزن ۸۰ ساله که حوصله هیچیو ندارها ااااا ) *** دلشوره عجیبی دارم...... یه استرس خاص..... نمی دونم چمه باز..... از این زندگی تکرای خسته شدم همش!!! (بماند که چی میخوام بگم) فقط دلم یه آرامش میخواد کسی کاری به کارم نداشته باشه همین! اگه حوصله ام هر چند بیشتر از یه پیر زن ۸۰ ساله باشه اما اینو میدونم که تجربه های که یه زن ۸۰ ساله داره منم توی این سن خیلیها شو کسب کردم خیلی ها شو که اگه به هر کسی بگم تو خودش اینها رو کسب نکنه نمیدونه چی میگم وقت کسایی میدونن چی میگم که خودشونم تجربه کرده باشن گاهی اوقات پیش خودم میگم خوبه که همین الان متوجه شدم چون فکرایی که در آینده داشتم الان دیگه یه چیزای دیگه تو ذهنمه خوبه راضیم ![]()
هر شش ثانیه,
یکبار به قلاب تو گیر میکنم! هر شش ثانیه, یکبار مرا از آبی گل آلود میگیری! میان همین فراموشی ها دوزیست شدم... عشق , عادت ... همۀ اینها بازیِ کلماتی است در دستان خودمان! همۀ شان سرُ ته یک کرباسند ... (حالا چه خوب, چه بد؛ در اصل قضیه تفاوتی نیست...) این روزا حس جوونی رو دارم که داره استخون میترکونه...حس میکنم دارم پُر میشم از تجربه...از آزمونُ خطا...صدایِ ترکیدن استخونا رو کاملن و به وضوح میشنوم:-) اما درد داره...اینو انکار نمیکنم! دارم تحمل میکنم اولن به لطف خدا و ثانین به امید روزایی که این تجربه ها و استخونای ترکیده به کار هم بیان... دعام کنید رفقا :-) ![]() درد دارد وَقــ ـتے چيزے را ڪَسر ميڪٌنے ڪِ با وجودت جمع زدے... دِیــگـر چِـــ اَهَــمیــتـےخــوآهــد دآشــتـ بَــرگــِـ سَــبــز کُــدآمـ دِرَخــتـ بُــوُدِهـ اَمـ ، قـَــشَنـگتــریــטּ صِــدا زیـِـر پــاے عـَابِــرآטּ بــاشَــد؟
![]() وَقــتـایــے
هـَـسـت کـــﮧ بـایـــد لـَـم بـِدے یـــﮧ گــوشـــﮧ ... و جَـــریــاטּ .زنـدگـیـت .رو فَــقـط مـُـرور کـُـنــے . بـَـعـدِشَــم بِــگـے : " بــــﮧ سَــلامَــتـے خـُــودم کــــﮧ ایـنـقدر تـَـحـَمـُل داشـــتَـم ! " ![]() ![]() این روزهآ...روزه ام/.
و به وقت اذآن دلتنگے هآ
مهمــانــے خـدا که تمام شود ایــن مــטּــم که باوجــود روزه بودنم روزے چند وعــــده دلمــ تـــنگ است چشمــ هایمــ بارآن میخواهـــد...خدایآ فـــرو بردن بـ ـ ــ ـغض روزه را باطــــل نمیکــند؟؟؟ اما من عاشق تواَم آنـقدر که مے تـوانم شب هـا طورے بـه یـادت گریـه کنـم که خدا جایـم را بـا آسمان عـوض کنـد /!!!/ هر وقت منتظر ِ یه اتفـاقـی ُ دائم بهش فک میکنـی این اتفاق نمیوفته تــا زمـانـی که تقریبـا بیخیالش شـدی ُ دیگه بش فک نمیکنـی ... منم الان تصمیم گرفتم به چیزی فکر نکنم فعلا اینطوریه حالا تا بعد ![]()
گاه می رویم تا برسیم. کجایش را نمی دانیم. فقط می رویم تا برسیم ...
![]() ادامه مطلب
![]()
راننده تاکسی بدون مسافر داشته می رفته یهو کنار خیابون یه مسافر میبینه کنار میزنه و سوارش میکنه و مسافر صندلی جلو میشینه.یه دقیقه بعد مسافر از راننده میپرسه آقا منو میشناسی؟ راننده میگه:نه... در همین زمان راننده نگه میداره تا یه خانوم رو سوار کنه.خانوم عقب میشینه و مسافر مرد دوباره از راننده میپرسه منو میشناسی؟ راننده میگه:نه شما؟؟؟؟؟ مسافر میگه:من عزرائیلم. یهو خانومه به راننده میگه:ببخشید آقا شما دارین با کی حرف میزنین؟؟ راننده تا این رو میشنوه ترمز میزنه و از ترس فرار میکنه. بعد زنه و مرده با هم ماشینو میدزدن و میرن (راست یا دروغش با کسی که تعریف کرده ولی یکی میگفت این اتفاق واقعا افتاده است ![]() دختر پسری با سرعت ۱۲۰کیلومتر سوار بر موتور سیکلت بودن.... دختر: آروم تر من میترسم. پسر: نه داره خوش میگذره. دختر:اصلا هم خوش نمیگذره تو رو خدا خواهش میکنم خیلی وحشتناکه. پسر: پس بگو دوستم داری. دختر: باشه باشه دوستت دارم حالا خواهش میکنم آروم تر. پسر: حالا محکم بغلم کن(دختر بغلش کرد) پسر: میتونی کلاه ایمنی منو برداری بذاری سرت داره اذیتم میکنه. و.... روزنامه های روز بعد: موتور سیکلتی با سرعت ۱۲۰ کیلومتر بر ساعت به ساختمان اثابت کرد. موتور سیکلت دو سر نشین داشت اما تنها یک نفر نجات یافت. حقیقت این بود که اول سر پایینی پسر متوجه شد ترمز بریده اما نخواست دختر بفهمه در عوض خواست یه بار دیگه از دختر بشنوه که دوستش داره( برای آخریـــــن بـــــــــار ) ![]() |
|
[ طراح قالب : پيچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |