حرفهای یک دل خسته دل خون
| ||
|
دُمَش لای در گیر کرده بود ! در را که برایش باز کردم ... فرار کرد !!! (به کوچه ی علی چپ !!!) پ ن : نمی دونم شاید یکم دارم زیادی پوشیده می نویسم ! + داشتم کتاب سبز زیست 1 رو ورق میزدم .. یه جاش محض مزاح(!) نوشته بود : هیج جمله قصاری نمی تونه به آدم کمک کنه !!! انگار راست می گفت ! مثل همین حقیقتای خنده دار ... ! ![]()
آمدنت را یادم نیست بی صدا آمدی بی آنکه من بدانم بی اجازه ماندی بی آنکه من بخواهم! اما اکنون، با ذره ذره وجودم ماندنت را امنا می کنم. در قلبم بمان که ماندنت را سخت دوست دارم!!!
![]() ادامه مطلب |
|
[ طراح قالب : پيچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |