حرفهای یک دل خسته دل خون
| ||
|
مینویسم از تو، تا تن کاغذ من جان دارد
با تو از حادثه ها خواهم گفت گریه این گریه اگر بگذارد گریه این گریه اگر بگذارد با تو از روز ازل خواهم گفت فتح معراج غزل کافی نیست، باتو از اوج غزل خواهم گفت مینوسم همه ی هق هق تنهایی را تا تو از هیچ به آرامش دریا برسی تا تو در همهمه همراه سکوتم باشی به حریم خلوت عشق، تو تنها برسی مینویسم از تو تا تن کاغذ من جا دارد با تو از حادثه ها خواهم گفت، گریه این گریه اگر بگذارد می نویسم همه ی با تو نبودن ها را تا تو از خواب مرا، به با تو بودن ببری تا تو تکیه گاه امن خستگی هام باشی تا مرا باز به دیدار خود من ببری مینویسم از تو، تا تن کاغذ من جا دارد با تو از حادثه ها خواهم گفت، گریه این گریه اگر بگذارد....
![]()
برای تو زندگی میکنم ، به عشق تو زنده هستم ،
اگر نباشی دیگر نیستم تویی که بودنت به من همه چیز میدهد، هر جا بروی دلم به دنبال تو میرود… عشق تو ، حضور تو، به من نفس میدهد هوای بودنت این دیگر اولین و آخرین بار است که دل بستم ، نه به انتظار شکستم ، نه منتظر کسی دیگر هستم تو در قلبمی و تنها نیستی ، تو مال منی و همه زندگی ام هستی… همین که احساس کنم تو را دارم ، قلبم تند تند میتپد ، به عشق تو میگذرد روزهای زندگی ام… به عشق تو می تابد خورشید زندگی ام ، به عشق تو آن پرنده میخواند آواز زندگی ام و این است آغاز زندگی ام ، گذشته ها گذشته ، با تو آغاز کردم و با تو میمیرم…. به هوای تو آمدن در این هوای عاشقانه چه دلنشین است ، به هوای تو دلتنگ شدن و اشک ریختن کار همیشگی من است بودنم به عشق بودن تو است ، اگر اینجا نشسته ام به عشق این انتظار است در انتظار توام ، تا فردا ، تا هر زمان که بخواهی چشم به راه آمدن توام خسته نمیشود چشمهایم از این انتظار ، میمانم و میمانم از این خزان تا پایان بهار تا تو بیایی و او که به انتظارش نشستم را ببینم ، تا چشمهایت را ببینم و دنیای زیبایم را در آغوش بگیرم نمیتوان از تو گذشت ، به خدا نمیتوان چشم بر روی چشمهایت بست ، بگذار تو را ببینم ، تا آخرین لحظه ، تا آخرین حد نفسهایم…. نمیگویم که مرا تنها نگذار ، تو در قلبمی و هیچگاه تنها نمیمانم ، نمیگویم همیشه بمان ، تا زمانی که هستی من نیز میمانم ، اگر روزی بروی ، دنیا را زیر پا میگذارم ، نمیگویم تنها تو در قلبمی، نیازی به گفتنش نیست آنگاه که تو همان قلبمی… قلبی که تنها تپشهایش برای تو است ، زنده ماندن من به شرط تپشهای این قلب نیست ،
![]()
آن لحظه ها که مات تنهایی مرا آغوش می کشی آن لحظه ها که تو در یک هجوم گرم دورحصار من تنپوش می کشی من را پس از تو و این عاشقانه ها بعد از عبور تو حتی صدای تار عاشق نمی کند این عاشقانه را با خود ببر برو من را به خود گذار تنها شدن مرا جز اندکی غمین کاری نمی کند تا هر کجا روی...تا انتهای شب تنها- بدون من- یا در کنار غیر تنها بدان که من مومن به عشق تو در حزن این قفس آرام و زیر لب تکرار می کنم -من می پرستمت- ![]() فوقش خدا مرا می برد جهنم! فوقش می شوم ابلیس! آنوقت تو هم به خاطر این که یک « ابلیس » تو را بوسیده، جهنمی می شوی! جهنم که آمدی ، من آن جا پیدایت می کنم و از لج خدا هر روز می بوسمت! وای خدا ! چه صفایی پیدا می کند جهنم…!
پنهان کردن هم ندارد. مثل احساسات تو نیست که مخفی شان می کنی، یا مثل خواب دیشب من که نباید تعبیر شود، مثل نجابت چشمهای تو است ، وقتی که توی سیاهی چشمهای من عریان می شوند. عریانی اش پوشاندنی نیست ، پنهان نمی شود…
یکی از همین روزهایی که می خندانمت ، یکی ازهمین خنده های تو را ناتمام می کنم و می بوسمت! و بعد ، تو احتمالا سرخ می شوی ، و من هم که پیش تو همیشه سرخم…
یک روز که باران می بارد ، یک روز که چترمان دو نفره شده ، یک روز که همه جا حسابی خیس است ، یک روز که گونه هایت از سرما سرخ سرخ ، آرام تر از هر چه تصورش را کنی ، آهسته ، می بوسمت…
حوصله ی حساب و کتاب کردن هم ندارم! دلم ترسیده ، که مبادا از فردا دیگر « عشق من » نباشی........ به قول شاعر: عشق کلاس اول ، تنها چهار حرف است ، اما کلاس آخر ، عشق هزار حرف است…
+پ.ن: دستام امشب بوی بهشت میده.... بوی تو رو......... امشب تا صبح عطر بهشت رو در آغوش میکشم....
![]() ![]() می دانم می دانم نامه ام را حتی اگر در آخرین روز حیات زمین به دستت برسد می خوانی بیا به کوچه هایی که امشب میزبان قدمهای من و تو خواهند بود سلام کنیم بیا به یاد چشمهایی که در روزگار غم و غصه با ما گریسته اند گل سرخی در باغچه روحمان بکاریم. شاید کسی را که با او خندیده ای فراموش کنی اما هرگز کسی را که با او گریسته ای را از یاد نخواهی برد . و من از هنگام تولد کائنات تا کنون سر به شانه های تو گریسته ام پس چگونه می توانم لحظه ای تورا فراموش کنم ؟ چگونه می توانم با ابرهای بهاری در سرودن تو همراه نشوم . اگر به من بگویند : فقط یکبار می توانم تورا از پشت شیشه های مه آلود ببینم و برایت دست تکان بدهم و اگر به من بگویند :فرصتی نیست و فقط یک جمله می توانم به تو بگویم و پس از آن به ابدیت می رسیم رو به رویت می ایستم و می گویم : در قیامت هم نام تو را بر لب خواهم داشت به محشر وعده دیدار اگردادی نمی رنجم وصال چون تویی راصبراین مقدارمی باید ![]()
هفت نصیحت مولانا: 1.گشاده دست باش-جاری باش-کمک کن(مثل رود)
***
٢.باشفقت و مهربان باش(مثل خورشید) ***
٣.اگر کسی اشتباه کرد آنرا بپوشان(مثل شب) ***
۴.وقتی عصبانی شدی خاموش باش (مثل مرگ) ***
۵.متواضع باش و کبر نداشته باش(مثل خاک) ***
۶.بخشش و عفو داشته باش(مثل دریا) *** 7.اگر میخواهی دیگران خوب باشند خودت خوب باش(مثل آینه) ![]() امروز میخواهم خودم بنویسم... بنویسم که چطور دوباره زنده شدم! چطورش را فقط تو خود میدانی و بس..... نفسهایت را لمس کردم دستهایت را نفس کشیدم تنم داغ بود تب داشتم انگار... تب تو! تب تو را داشتم آری... داغیه تنت آب روی آتش بود.... دستهای کوچکم گم شد در حجم مردانه ی دستهای تو و قلبم دیگر مال من نبود....... (طناز)
![]() |
|
[ طراح قالب : پيچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |